قرآن کریم دستورمی دهد که باید از طریق علم ورزیدن ودانش، دریابیم که جز اللّه، خدایی نیست :«فَاعلَم اَنَّهُ لااِِلهَ اِلاَّ الله»(محمد(ص)ـ 19)اعراب جاهلی، «الله» را معتقد بودند امّا بت ها را شفیع و وسیله تقرّب به او می پنداشتند لذا قرآن بارها این موضوع را تأکید می کند:«و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض و سخّرالشّمس و القمر لیقولن الله»(عنکبوت ـ 61) « ولئن سألتهم من نزّل من السماء ماءاً فاحیا به الارض من بعد موتها لیقولن الله»( عنکبوت ـ63) «ویعبدون من دون الله مالا یضرّهم و لا ینفعهم و یقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله»(یونس ـ 18) با اینحال قرآن، در آیاتی، به اثبات وجودِ خدا پرداخته است : الف) اثبات وجود خدا از طریق برهان علیّت :«اَم خُلِقُوا مِن غَیرِ شَیءٍ اَم هُمُ الخالِقُونَ ـ اَم خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الاَرضَ بَل لایُوقِنوُنَ»(طور ـآیا بی علّت آفریده شده اند یا خودشان خالق خود هستند؟ آیا آسمانها وزمین را نیز آفریده اند (گرچه خود می دانند) بلکه یقین ندارند. ب) اثبات وجود خدا از طریق فقرذاتی موجودات :«اَنتُمُ الفُقَراءُ اِلَی اللهِ وَاللهُ هُوَ الغَنِیُّ الحَمیدُ اِن یَِشَأ یُذهِبکُم وَ یَأتِ بِخَلقٍ جَدیدٍ وَ ما ذلِکَ عَلَی اللهِ بِعَزیزٍ»(فاطرـ15و16)شما فقیران به خدائید و خداوند همان غنی بالذات ستوده شده است که اگر بخواهد شما را می برد و خلق جدیدی را جایگزین می کند و این کار برای خداوند، سخت و طاقت فرسا نیست . فقرذاتی موجودات، بر دو چیز دلالت دارد: 1ـ وجود خداوندی که خود عین بی نیازی است، همانگونه که تشنگی دلیل بر وجود آب است . 2ـ بی نیازی خداوند متعال زیرا خدای نیازمند، نمی تواند خدا باشد و سلسله موجودات نیازمند باید به وجودی متکی باشد که عین بی نیازی است. ج) اثبات وجود خدا از طریق برهان فطرت :ذات انسان ، خنثی نیست و حقایقی را بر صفحۀ دل او نگاشته اند نظیرکمال جوئی، زیبائی طلبی ، حق گرایی و حقیقت خواهی و.... امّا فطرت ممکن است تحت تأثیر عوامل نامطلوب محیطی و تربیتی، زنگار گرفته و پوشیده شود. قرآن کریم تصریح می فرماید که خداوند، در مرحله ای از خلقت انسان، خود را به نفس انسان معرفی و عرضه کرده به گونه ای که او بطور فطری و سرشتی، وجود خدا را معترف است: «واذا اخذ ربک من بنی ادم من ظهورهم ذریّتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم قالو بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیامه انّا کنّا عن هذا غافلین»(اعراف ـ 172) خداوند آنگاه که بنی آدم در اولین مراحل آفرینش بودند، نفس شان را شاهد گرفت و پرسید که آیا من پروردگارتان نیستم؟ گفتند که آری ما شهادت می دهیم که تو پروردگار مائی ، تا روز قیامت نگوئید که ما ازحقیقت وجود خدا غافل بودیم. انسانها در هنگام احساس خطر شدید و ناامیدی از همۀ اسباب و علل مادی، ناخود آگاه و بطور قهری و حتمی، به فطرت خود بازگشته و باتمام وجود به خدا توجه می کنند. قرآن کریم بارها به این واقعیت ـ برای تأکید بر فطری بودن خداجوئی ـ اشاره می کند: «فَاِذا رَکِبُوا فِی الفُلکِ دَعَوُا اللهَ مُخلِصینَ لَهُ الدّینَ فَلَمّا نَجّیهُم اِلَی البَرِّ اِذاهُم یُشرِکُونَ»(عنکبوت ـ 65) هنگامی که سوار برکشتی می شوند (و در معرض خطرِ غرق شدن قرار می گیرند)خداوند را با نهایت اخلاص می خوانند اما وقتی آنان را نجات داده و به خشکی می رسانیم ، باز هم شرک می ورزند. عجز انسان از اکتناه ذات خداوند :قرآن تأکید می کند که انسان موجودی محدود و متناهی است و لذا محال است که بتواند کنه ذات مطلق و لایتناهی خداوند را درک کند.«وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفسَهُ وَ اِلَی اللهِ المَصیرُ»(ال عمران ـ 28) وخداوند شما را برحذر می دارد که در نفس و ذات او تأمل کنید و بازگشت همه چیز به سوی خداست. راههای اثبات توحید در قرآن:قرآن کریم، بیش از اثبات وجود خداوند، به اقامۀ برهان در اثبات یکتایی و یگانگی او پرداخته است.در یک دسته بندی کلی، راههای اثبات توحید ربوبی در قرآن را به سه دسته تقسیم می کنیم: 1ـ مطالعه در آیات آفاقی و سیر در جهان خلقت«سَنُریهِم ایاتُنا فِی الافاقِ»(فصلت ـ53) 2ـ مطالعه درآیات انفسی و شناخت توحید خداوند از طریق خودشناسی«... وَ فی اَنفُسِهِم حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُم اَنَّهُ الحَقَّ»(فصلت ـ 53) 3ـ مطالعه درحقیقت هستی«اَوَلَم یَکفِ بِرَبِّکِ اَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیءٍ شَهیدٌ»(فصلت ـ53) الف) راه آفاقی بر اثبات توحید :امتیاز این راه بر راههای دیگر این است که آسان بوده و برای همه انسانها قابل فهم است امّا از دو جهت ضعف دارد : 1ـ گرچه اقناعی است اما تحول قلبی و سلوک روحی ایجاد نمی کند. 2ـ در این راه، رونده انسان است، راه طبیعت و مقصد خدا، بنابراین رونده و راه ومقصد، غیر از یکدیگرند.
براهین آفاقی بر توحید :
1ـ برهان تمانع :قرآن می فرماید: لَوکانَ فیهِما الِهَهٌ اِلَّا اللهِ لَفَسَدَتا(انبیاء ـ22) اگر در زمین و آسمان ، معبودان مدبّر دیگری غیر از الله وجود داشت، در نظام هستی ، نابسامانی و فساد بروز می کرد . دراین آیه،یک قضیۀ شرطیه آمده وقضیۀ دیگری بصورت محذوف و یا مستتر مورد توجه قرارگرفته است . قضیۀ شرطیۀ موجود در آیه، لوکان فیهما الهه می باشد وقضیه محذوف و یا مستتر این است که « هیچگونه نابسامانی و فساد و نقصانی در نظام هستی نیست. این قضیه مستتر را خداوند، در آیۀ دیگری بیان فرموده است: «ما تَری فی خَلقِ الرَّحمنِ مِن تَفاوُتٍ فَارجِعِ البَصَرَ هَل تَری مِن فُطُورٍ ثُمَّ ارجِعِ البَصَرَ کَرَّتَینِ یَنقَلِبُ اِلَیکَ خاسِئاًً وَ هُوَ حَسیر»(ملک ـ3) درنظام خلقت،هیچگونه تناقض و تباینی نمی بینی، دوباره بنگر آیا درنظام هستی، نقصان وکاستی می بینی، پس بازهم با دقت نگاه کن تا جایی که نگاهت خسته شود. این آیه به ما می فرماید که محال است کمترین نابسامانی و به هم ریختگی در نظام هستی بیابید. بدین ترتیب، برهان تمانع، اینگونه مرتب می شود: ــ اگر غیر از خداوند، مدبران دیگری نیز بودند، حتماً نظام آفرینش تباه می شد. ــ لیکن هیچگونه فساد و نقصانی در عالم وجود ندارد. ــ نتیجه آنکه: غیر از خداوند، مدبّر دیگری در جهان آفرینش نیست. توضیح برهان:فرض می کنیم که هستی، خدای واحد نداشته باشد و دو یا چند مدبّر آن را تدبیر می کنند. در اینصورت قطعاً ذات و صفات ذاتی هر یک از مدبّران مزبور، مستقل از دیگری است و هریک، ذاتی منحصر به خود دارد که غیر از ذات و صفات ذاتی خدایان دیگر است، بنابراین حیات ، علم،اراده ، قدرت و ... هریک از خدایان ، غیر از حیات ، علم ، اراده و قدرت و... دیگر خدایان خواهد بود. لازمۀ این غیریّت آن است که به تعداد خدایان فرض شده، نظامهای عینی جدا از هم و جهان های مختلف ، موجود باشند، در حالی که ما مجموعۀ نظام هستی را هماهنگ و منسجم می یابیم و کمترین تباین و تناقضی در آن دیده نمی شود. نتیجه می گیریم که رب و مدبّر واحدی، جهان هستی را تدبیر می کند. ممکن است کسی بگوید که جان هستی واحد است اما خدایان متعددی آن را اداره و تدبیر می کنند.پاسخ می دهیم که در این صورت حتماً نظام هستی منهدم می شد زیرا ذات و صفات ذاتی هر یک از خدایان مزبور، غیر از دیگری است، به بیان دیگر هر یک اراده ای غیر از خدایان دیگر دارد بنابراین فرض تعدّد ذات و وحدت اراده محال است چرا که اراده از صفات ذات بوده و صفات ذاتی، عین ذات هستند و تعدّد ذات موجب می شود که صفات ذاتی و از جمله اراده نیز متعدد باشد. نتیجه آنکه اگر نظام منسجم و واحد هستی را اراده های متعدد خدایان تدبیر می کرد، نظام جهان منهدم می شد زیرا هر یک از اراده ها به گونه ای غیر از ارادۀ دیگر خدایان، جهان را تدبیر می کرد. 2ـ برهان محبت:محوراین برهان،آیۀکریمۀ:فَلَمّا جَنَّ عَلَیهِ اللَّیلُ رَءا کَوکَباً قالَ هذارَبّی فَلَمّااَفَلَ قالَ لااُحِبُّ الافِلینَ(انعام ـ76) می باشد. ترجمه: حضرت ابراهیم(ع)، هنگامی که شب سایه انداخت، ستاره ای را دید گفت: این ربّ من است، پس چون ستاره افول و غروب کرد گفت: من افول کنندگان را دوست نمی دارم. حضرت ابراهیم (ع) ، هنگامی که با قومی ستاره پرست مواجه شد، از باب جدال احسن، با آنان به احتجاج پرداخت ( نه اینکه واقعاً لحظه ای ستاره را خدا دانسته باشد) توضیح برهان:خداوند، تنها وجودی است که حقیقتاً دوست داشتنی و شایستۀ عشق ورزیدن است زیرا غیر از خدا، هر چیز دیگری طلوع و غروب، آغاز و فرجام، نو وکهنه، شادابی و فرسودگی و جوانی و پیری دارد لذا محبوبِ حقیقی، فقط خداست. حضرت ابراهیم(ع) در این مجادله می فرماید که اجرام آسمانی آفلند و هر چیزی که آفل است محبوب نیست بنابراین اجرام آسمانی، محبوب نیستند .نتیجه آنکه چون خداوند ، تنها محبوب حقیقی است لذا اجرام آسمانی نمی توانند محبوب، یعنی خدا باشند و چون هر چیزِ دیگری نیز طلوع و غروب دارد بنابراین هیچیک محبوب نیستند و تنها وجودی محبوب است که طلوع و افول نداشته باشد و آن خدای یکتا است. 3ـ برهان حرکت:قرآن کریم: هوالذی یسیرکم فی البروالبحر(یونس ـ 22) ـ و ارسلنا الریاح لواقح (حجر ـ22) ـ انزل من السماء ماءاً (طه ـ20) ـ یقلّب الله اللیل و النهار(نور ـ 44) و ... همۀ این آیات و نظائر آن، حرکت را در پدیده های هستی نشان می دهد. کارآیی برهان حرکت، نه اثبات وجود خداوند و نه اثبات یگانگی او است بلکه صرفاً مجرد بودن خدا و منزه بودن او را از حرکت اثبات می کند. توضیح برهان:همۀ پدیده های مادی و محسوس، متحرکند امّا حرکت را از خود ندارند بلکه پذیرای حرکتند. بنابراین کل جهان ماده، یک واحدِ متحرک است که حرکت به او افاضه شده است، در اینصورت مبدأ حرکت و افاضه کنندۀ آن و تعیین کنندۀ هدف و جهت حرکت جهان ماده کیست؟ نتیجه می گیریم که جهان ماده باید مبدأ فیاضی داشته باشد که هم حرکت را به پدیده ها افاضه می کند و هم جهت و هدف حرکت آنها را تعیین می نماید. مسلم است که آن مبدأ فیاض، خود متحرک نیست زیرا اگر متحرک بود، وجودی مادی داشت و علاوه بر آن نیازمند بود که حرکتش را از غیرگرفته باشد و این سلسله باید سرانجام به مبدأی برسد که گرچه محرّک هستی است امّا خود متحرک نیست و هر چیزی که متحرک نباشد، مادی نیست. در نتیجه خداوند مادی نیست و از حرکت نیز مبرّا و منزه است. 4ـ برهان نظم:آیات بسیاری درقرآن کریم، وجود نظم شگفت انگیز درنظام خلقت را یاد آور می شود،لیکن ما به بیان آیۀ کریمۀ« ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی»(طه ـ50) اکتفا می کنیم که می فرماید: «پروردگارما کسی است که هر چیزی را خلقتی شایسته عطا فرمود وسپس آن را به سوی مقصد و هدفی مناسب رهنمون شد» توضیح برهان :نظم در هستی، به چهار نوع قابل تقسیم است: 1ـ نظم فاعلی 2ـ نظم درونی 3ـ نظم بیرونی 4ـ نظم غایی در آیۀ کریمۀ، «ربنا» بیانگر نظم فاعلی است یعنی اینکه پروردگار هستی که علت فاعلی است، نظم را بوجود آورده است.سپس تعبیر«اعطی کل شی خلقه» معرّف نظم درونی و نظم بیرونی است؛ به این معنا که همۀ پدیده ها چه در ساحت درون و چه در عرصۀ ظاهر و بیرون خود از نظم برخوردارند. جملۀ «ثم هدی» نیز بیانگر نظم غایی است یعنی هیچ پدیده ای بدون جهت و بدون مقصد آفریده نشده و همۀ پدیده ها، به سمتی درحرکتند. جامع مشترک نظم های چهارگانه الله است؛ ظهور الله در نظم فاعلی، همان خالق بودن الله است و ظهور او در نظم های درونی و بیرونی، همان حکیم بودن او و ظهور او در نظم غایی، همان هادی بودن اوست. نظم فاعلی یعنی اینکه آفرینش براساس نظام سبب ومسبب تنظیم گردیده وفاعل مستقل آن که غنی بالذات نیزهست، الله است. آیاتی نظیر«الله خالق کل شی»(رعد ـ16)،«فاطرالسموات و الارض»(یوسف ـ101)،«بدیع السموات و الارض»(بقره ـ117)و....بر نظم فاعلی خداوند دلالت دارد. نظم درونی پدیده ها، کاملاً روشن و عینی است و منظور از نظم بیرونی، ارتباط و هماهنگی هر یک از پدیده ها با پدیده های دیگر است بطوریکه کل پدیده ها، یک مجموعۀ کاملاً منسجم و منظم را تشکیل می دهد:« انا کل شیء خلقناه بقدر»(قمرـ 49)، «الذی خلق فسوّی و الذی قدّر فهدی»(اعلی ـ3)،«الم نجعل له عینین و لساناً وشفتین»(بلد ـ8)، «وجعل لکم السمع و الابصار و الافئده»(نحل ـ 78) و..... وبسیاری دیگر از آیات، نظم درونی و بیرونی را یاد آور می شود. نظام غایی یعنی اینکه هریک از موجودات و حتی اجزاء آنها، هدف و مقصد خاصی را دنبال کرده و همه به سوی یک مقصد روانند. محبوب، بدون آنکه خود حرکت داشته باشد، با رحمتش هستی را می آفریند:«ورحمتی وسعت کل شی»(اعراف ـ156)وبا کشش حبّی، همۀ پدیده ها را به سوی خود می کشاند:«والیه المصیر»(مائده ـ 18) نتیجه آنکه؛ با مشاهدۀ عینی؛ اولاً وجود نظم درونی و بیرونی و غایی در پدیده ها را دیده و کاملاً درک می کنیم. ثانیاً به وضوح در می یابیم که نظمی واحد و کاملاً هماهنگ بر هستی حاکم است لذا نتیجه می گیریم که بنابر قانون علیّت، وجود نظم و وحدت آن، حاکی از وجود ناظمی واحد است. ب) راه انفسی بر اثبات توحید:سالک در این راه، از طریق سیر در آیات درونی نفس به خدا می رسد و با خودشناسی، خداشناس می شود: قال رسول الله(ص):مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ هرکس نفس خود را شناخت، خدا را می شناسد. قرآن کریم نیزمی فرماید:«وفی الارض ایاتٌ للموقنین وفی انفسکم افلاتبصرون»(ذاریات ـ21) و در زمین، نشانه هایی برای اهل یقین است وهمچنین در نفس شما، پس آیا بصیرت نمی ورزید؟ و یا می فرماید:« سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتّی یتبیّن لهم انّه الحق»(فصلت ـ53) ما آیات خود را هم در جهان هستی و هم در نفس انسانها نمایان ساخته ایم تا برای آنان روشن شود که خداوند، حق است. 1ـ برهان انفسی با علم حُصولی :انسان با تأمل و دقت در ذات، صفات و افعال خود به علم حصولی و اکتسابی در می یابد که همۀ شئون هستی او، نیاز و احتیاج است و هرگز نمی تواند صرفاً به خود اتکاء کند.همۀ پدیده های دیگر نیز از این جهت، نظیر انسان هستند وعین نیاز و احتیاجند لذا انسان بطور منطقی نتیجه می گیرد که باید به وجودی اتکا کند که غنّی بالذات است.در این راه،سالک انسان بوده و مسیر، توجه به نیازهای انسانی و مقصد، خداست بنابراین سالک و مسیر و مقصد، سه چیز مختلف است. 2ـ برهان انفسی با علم حضوری :این برهان، مخصوص اولیای خدا و اهل عرفان است: انسان از طریق تهذیب نفس، به جایی می رسد که خودی و خودیت را به کلی فانی کرده و نفسش، از هرگونه هوا و هوس و منیّت، پاک می شود.چنین نفسی جمال حق را به علم حضوری مشاهده کرده و حجاب از میان او و خداوند برداشته می شود. محصول معرفت حضوری نیز عین الیقین است که کمترین تردید و شکّی در آن راه ندارد. در این راه، سالک انسان و مسیر، نفس انسان و مقصد خداست بنابراین سالک و مسیرمتحدندگرچه مقصد، غیر از آن است . ج) راه سیر در حقیقت هستی(ازمقصد به مقصود):قرآن کریم، در انتهای آیۀ 53 سورۀ فصلّت، برترین راه برای شناخت حق را معرفی می کند:«اولم یکف بربک انّه علی کل شی شهید»آیا پروردگارت، برای شناخت کافی نیست زیرا او بر هر چیزی مشهود است. این قسمت از آیه به ما می فهماند که خدا برای شناخته شدن، نیاز به نشانه و آیه ندارد زیرا او بی نیاز مطلق است. درست است که انواع آیات و نشانه ها، هم درطبیعت و هم در نفس انسان، خدا را می نمایاند امّا اهل معرفت، خدا را بی نیاز از این نشانه ها می یابند زیرا او مشهود محض است. بنابراین برای پی بردن به خدا، مشاهدۀ حقیقتی که قبل از هر چیزی مشهود است، کافی است. حرف «علی» در آیۀ مزبور، به این معنا است که او در ورای هر چیزی مشهود است، یعنی اینطور نیست که شما ابتدا اشیاء را می بینید و بعد وجود خدا را نتیجه می گیرید بلکه بر عکس شما هر چیزی را که خواستید ببینید، اول خدا را می بینید، بعد آن چیز را زیرا هر چیزی غیر از خدا، عین نیاز و وابستگی است: «یا مَن دَلَّ بِذاتِهِ عَلی ذاتِهِ» بنابراین راه آخر، ما را بدون وساطت علم حصولی یا علم حضوری غیر خدا، به خدا می رساند. امتیاز این راه این است که سالک انسان است اما راه و مقصد، خداست. سیری در برخی از آیات قرآن:آیات بسیاری در قرآن کریم، این راه عالی بلکه اعلی را که ویژۀ خواص و عرفای بزرگ است، معرفی می کند: 1ـ شهدالله انه لااله الّاهووالملائکه واولوا العلم قائماًبالقسط لااله الّاهوالعزیزالحکیم(ال عمران ـ 18) خداوندشهادت می دهدکه جزاوخدایی نیست همچنین فرشتگان و صاحبان علمی که قیام کننده به قسط اند نیزگواهی می دهند. خدایی جز او نیست، خداوند توانای حکیم. در این آیه ، شهادت خداوند به این معناست که خدایی خداوند، بهترین گواه بر یگانگی اوست. 2ـ الیس الله بکاف عبده(زمرـ36) آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست. یعنی بنده برای شناخت و راه یابی به خدا، به هیچ چیز دیگری نیاز ندارد و خداوند برای او کافی است. 3ـ اولم یکف بربک انه علی کل شی شهید(فصلت ـ53) خدای تعالی، واسع است و سعۀ وجودی او بی حد و لایتناهی است، درنتیجه بر همه چیز احاطه دارد.پس انسان برای شناخت خدا، بی نیاز از واسطه است زیرا هر چیزی که واسطۀ شناخت خدا شود، محاط خداست لذا خداوند که محیط است، قبل از محاط، شناخته می شود. 4ـ الله نور السموات و الارض(نورـ35) نور، ظاهر به ذات خود و مُظهراشیاء دیگر است، یعنی نور، ذاتاً ظاهراست و ما اشیای دیگر را وقتی می توانیم ببینیم که بوسیلۀ نور، روشن شده باشند، در اینصورت چگونه می توان اشیای دیگر را واسطه برای شناخت نور قرار داد. آنها که به نور آفاق و انفس می خواهند خدا را بشناسند، نخست خدا را می بینند آنگاه آفاق و انفس را زیرا نورخداوند بر آفاق و انفس احاطه دارد و این نور خداست که آفاق و انفس را قابل دیدن کرده است. برهان صدیقین بر وجود و یگانگی خداوند:ابوعلی سینا، برای ساده کردن برهان پیشین، برهان صدیقین را پایه گذاری کرد و ملاصدرای شیرازی، آن را تکمیل نمود. دربرهان صدیقین، اولاً وجود واجب ثانیاً توحید ذات و صفات ذاتی واسماء حسنای خداوند اثبات می شود. توضیح برهان صدیقین بر وجود خدا: اولاً اصل واقعیت، در خارج وجود دارد و وجود آن قابل تردید نیست. ثانیاً فرض نبود واقعیت، ملازم با ثبوت آن است . ثالثاً هر چیزی که فرض نبودنش، ملازم با ثبوت آن باشد، وجودش ضروری و غیرقابل انکار است. رابعاً هر وجودی که وجودش ضروری باشد، ازلی و زوال ناپذیر بوده و همان خداست. توضیح آنکه، هرکس منکر وجود واقعیت شود، ناچار است بپذیرد که انکار او، واقعیت دارد، در اینصورت، واقعیت را پذیرفته است. ممکن است که او در جواب ما بگوید که هم واقعیت و هم انکار واقعیت، امری وهمی و پنداری است، بلافاصله در جواب او می گوئیم که پس وهم و پندار، واقعیت دارد و او نیز ناچار است که واقعیتِ وهم و پندار را بپذیرد، در اینصورت، واقعیت را پذیرفته است. نتیجه می گیریم که فرض انکار واقعیت، مستلزم ثبوت آن است و هر چیزی که از فرض نبودنش، ثبوتش لازم آید، نبودنش محال ذاتی بوده وهر چیزی که نبودنش محال ذاتی باشد، وجودش واجب است و وجود واجب، همان خداست. توضیح برهان صدیقین بر یگانگی خداوند: اکنون که وجود واجب اثبات شد، می گوئیم که واجب، الزاماً بسیط است و هر چیزی که بسیط باشد، شریک ندارد و واحد است زیرا لازمۀ شریک داشتن این است که هریک از شرکا، واجد کمالِ وجودی خود وفاقد کمالِ وجودی شرکای خود باشد، تا تمایز و چندگانگی آنها تحقق یابد، دراینصورت، هر یک از واجبهای فرض شده، مرکب از دو چیز خواهند بود: یکی وجدانِ دیگری فقدان، درحالیکه واجب ، بسیط محض است و مرکب، نمی تواند واجب باشد. نتیجه می گیریم که واجب، یکتاست و شریک ندارد.
توضیح برهان صدیقین بر کمال مطلق بودن واجب:دانستیم که واجب، بسیط محض است. هر چیزی که بسیط محض باشد، از هر نوع فقدانی مبراست و عین وجدان است؛ درنتیجه: واجب الوجود، واجد همه حقایق هستی وکمالات است. توضیح آنکه: فرضِ فقدان برخی کمالات درواجب، مستلزم ترکیب و محدودیت است و هر چیزی که مرکب و محدود باشد، بسیط نیست حال آنکه خداوند، بسیط محض است و از هرگونه ترکیب و محدودیت مبراست. نتیجه می گیریم که واجب الوجود، لایتناهی است. وجود لایتناهی دوتا و مکرر نمی شود زیرا اگر دو تا شد، هریک، به وجود خود محدود است و شامل وجود دیگری نمی شود و وجود محدود، واجب نخواهد بود. بنابراین، وجود واجب، یکتاست و واجد مطلق کمالات است. توحید ذاتی و صفاتی در قرآن:1ـ لیس کمثله شیء و هوالسمیع البصیر(شوری ـ11) هیچ چیزی مثل خدا نیست و او شنوای بیناست. آیه در صددِ نفی نظیر برای خداست و مفهوم آن این است که خداوند لایتناهی است زیرا فقط وجودی که لایتناهی باشد، مثل و نظیر ندارد زیرا اگر لایتناهی، مثل و نظیر داشته باشد، هر یک از آنها، واجد کمال وجودی خود و فاقد کمال وجودی مثل و نظیر خود خواهد بود و هریک مرکب می شوند و مرکب، محدود است و نمی تواند لایتناهی باشد. نتیجه می گیریم که لایتناهی، واحد است زیرا مثل و نظیر ندارد. 2ـ قل هو الله احد ـ الله الصّمد ـ لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد(سورۀ توحید) احد و واحد، هر دو از وحدت گرفته شده اند امّا واحد، عدد است و کثرت می پذیرد و هر واحدی، ثانی و ثالث و رابع و.... دارد اما احد چیزی است که نه درذهن و نه در خارج از ذهن، کثرت نمی پذیرد. در سورۀ اخلاص، احد، بدون هیچگونه وصف و قیدی، صرفاً به زبان اثبات برای الله آمده است ومی فهماند که خداوند هیچگونه مثلی چه در ذات و چه در صفات، حتی فرضی و ذهنی ندارد. 3ـ سبحانه هوالله الواحد القهّار(زمرـ4) این یک قاعدۀ عمومی است که هر جا در قرآن واژۀ «قهار» آمده، قبل از آن، سخن از توحید خداوند است و قهار یعنی چیرگی. نتیجه آنکه، وحدت خداوند آنگونه است که با چیرگی و غلبه ، به هیچ فرض کننده ای اجازه نمی دهد که نظیری برای خداوند فرض کند، چه رسد به اینکه در خارج از ذهن و فرض، مثل و مانندی برای خدا وجود داشته باشد. و آیات، در این باره بسیار است.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۸۹ساعت 13:18  توسط سید حمیدرضا طالقانی
|
|